هو الملک الحق المبين

سنمار

چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩٠
 

سجاد
پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳
 

و زيارت هم گذشت ...

مثل همه ی لحظه های خوب و بد که می گذرند ...

و آنچه می ماند ...

آه ...

گنگ خواب ديده و ...

.

.

.

يا علی مددی!

سجاد
یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳
 

و زيارت

آب سردی بر همه ی اين آتش های گاه و بيگاه که بر جانم می نشيند!

.

.

.

يا علی مددی!

سجاد
جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳
 

من رفتم !

.

.

.

يا عيل مددی!

سجاد
سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳
 

فالی به نيت حال ...

فال

راستی ها!

خيلی جالبه!

جواب يه خروار مزخرف به يه نصفه خط!

ياد قالوا سلاما می افتم!

:(

.

.

.

يا علی مددي!

سجاد
جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳
 

می دانی؟
می دانم باید بنویسم، ولی چه، ولی چرا، حتی کجایش را هم نمی دانم!
می دانم حرفی است که باید زده شود!
اما به که، اما چگونه، حتی چه وقتش را هم نمی دانم!
می دانی!
الان که می نویسم(توی نوت پد) نمی دانم این ضمیر "ی" آخر می دانی به کیست!
راستش را بخواهی حتی این ضمیر "م" آخر می دانم را هم نمی شناسم!
اصلن می دانی!
نمی دانم!
نه که نمی توانم خوب حرف بزنم!
نه که نمی توانم خوب بنویسم!
نه که نمی توانم خوب بحث کنم!
و یا حتا جدل!
اما چه و چرایش را ...
شرمنده ام!
نه که نمی توانم کسی را قانع کنم!
حتا خودم را هم به نظر می توانم!
اما خود خودم را نه!
وای از این تیغ که به دست مست بی هستی افتاده!
وای از این تیغ بی تمیز که دوست و دشمن نمی داند!
وای از این تیغ ...
و می برد حتی دسته اش را ...
و می درد حتی غلافش را ...
چه کنم که باید ...
بایدی در کار نیست همان سان که نبایدی و آنچه مانده خماری و نشئگی بعد سرکشیدن است.
سرکشیدن! از خمی مرد افکن.
سرکشیدن! از عهد بستن این حقه ی سرگشاده شده!
سرکشیدن! از قانون نانوشته ی خاموشی!
آه!
هر چه ...
هرچه باداباد!
...
و تو (همان من) دوباره مثل برق گرفته ها، مثل مست های تازه هشیار شده، مثل خواب های تازه تعبیر شده...
حیران و ویران و گریان و پریشان ...
باز برق ضرب دست ناظر حاضر از چشمت پریده ...
به هوش می آیی و ...
زبان (همان انگشت روی کیبورد) را با آخرین توان می گزی!
تا باز سر سرکشی از سرپوشی برنتابد.
.
.
.
یا علی مددی!

سجاد
پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳
 

من آماده ام! برای هرچه که بخواهی بدانی!

.

.

.

يا علی مددی!

سجاد
یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳
 

نمی دانم ولی می دانی؟

نگو که دارم صورت مساله را پاک می کنم ولی تمام آنچه از اين بروز ديده ام٬ آزار بوده و آزار!

و در مورد ليمو شيرين!

اگر نگنديده باشد می تواند ...

.

.

.

يا علی مددی!

سجاد
سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳
 

و به او می گويی:

می خواهی دايره ی بروز احساساتت را٬ شعاعش را البته٬ صفر کنی!

نه اين که ديگر احساسی بروز ندهی٬ محبت نکنی و ...

بل می خواهی ديگر از خودت و آنچه در دلت می گذرد دم نزنی ...

فکر نکنم مفهوم پيچيده ای باشد ولی باز اگر در مورد دليلش٬ که به نظر نگفته پيداست٬ سوالی بود و يا حتی نظری٬ اثباتی يا نفی ای٬ هستم!

.

.

.

يا علی مددی!

سجاد
پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳
 

از راه آمد!
او از راه آمد!
از کنار کعبه!
از جوار قبر رسول!
اولين نفر من بودم!
اولين نفر که او را ديدم!
نگاهمان گره خورد!
لبخند زد!
لبخند زدم!
در دلم چيزي شکست!
چيزي مثل يک استکان!
بل يک ليوان بزرگ!
خرد خرد شد!
و تکه هاي تيزش دلم را زخمي کرد!
خونش راه افتاد!
سوخت!
دود کرد!
آهي برآمد!
بي صدا!
دور رفتم!
دورتر و وقتي احساس کردم ديگر کسي نمي بيند، خبر دادم!
اشک ها بي محابا بيرون دويدند!
و من باز در حسرت ظهور مسافر مکه ام!
آرام و بي صدا زمزمه کردم:
يک روز هم مسافر ما به خانه بر مي گردد!
.

.

.
يا علي مددي!

سجاد
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ